تبليغاتX
ستاره خاموش
ستاره خاموش
تقدیم به کسی که در لحظه های بی کسیم ،تنهام گذاشت
ای محبوب من
 ای محبوب من 
  اين را بدان روزی هم فرا خواهد رسيد 
  و کسی هم دل تو را خواهد شکست
  اری .......
  دل تو را خواهد شکست آن گونه که دل مرا شکستی 
  و تمام غم های دنيا را برای تو هديه خواهد داد
  آن گونه که تو برايم هديه دادی
  ای محبوب من 
  من هميشه آرزو کردم که تو خوشبخت بشی 
  چون تو برايم مقدسی همانند کعبه ی خدا منزهی
  ای محبوب من 
  من تو را برای هميشه می خواستم
  چون در انديشه ام فردای هم داشتم 
  ولی چه حاصل :  ای پاره ی تنم ای مرحم و همدمم
  سر آخر گناه کار من شدم 
  در اين بازی عشق خطا کار من شدم
  گناه من گناه بی گناهيست
  کاشتن بذز عشقت در دلم برای يک عمر زندگانيست
  اری  ........
  ای محبوب من  
  من هرگز نکريستم ولی امروز خواهم گريست
  برای اين که کعبه ی من خراب شد تمام آرزوهايم فنا شد
  ای محبوب من 
  امروز گريستنم را خوب بنگر 
  چون روزی تو هم مثل من خواهی گريست
  چون دنيا يه چرخ گردونه خوش به حال اون کسی که اين چرخ و می گردونه
 
|+| نوشته شده توسط فرهاد در هفدهم آبان 1388 ساعت 3:1 |

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...

 دلتنگي از کسي که دوستش داشتم

 و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !

 درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ 

 دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت

 و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند . 

 دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.    

 دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند

 و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم. 

 رنجي آنچنان زندگي مرا پر کرده است٬

 آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬

 آنچنان قدمهاي مرا زنجیر کرده است 

 که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . . 

 چنان تاوان سنگيني داشت

که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ...

ومن این تاوان سنگین را با جون و دل پذیرا شدم .

     همه عمر ٬

 داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .   

 تو نمايش زندگي مرا

 چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . .

 آنقدر دلتنگ دوريش هستم ..

 آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم ..

 آنقدر دل آزرده عشق تو هستم

 که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود

  به او نگاه مي کنم ٬

 به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .  

 به او که لبهايش از اندوه من مي لرزید‍،

    به او که دستهاي نيرومندش  ،

.         به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.   

 به او که باورش کردم و دل به او باختم

 به او که دلم مي خواهد

 در آغوشش، چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روی دنیا باز نکنم

     به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد      

 به او که مرزهاي سرنوشت ٬  دوريش را از من رقم زده است.

 سراسر زندگيم  را اندوهي پر کرده است

 که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم

  و ميدانم که زمان ٬

شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد

 که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .  

لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد

 و دستانش ترس تنم را چيد

 و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد

|+| نوشته شده توسط فرهاد در هفتم دی 1387 ساعت 22:18 |

عاشقانه خودم را فریب دهم ...

اگر می توانستم دیوانگی ام را برایت به تصویربکشم ...

 اگر می توانستم آنچه که در درون متلاطمم وجود دارد را برایت تشریح کنم ...

 و اگرمی توانستم بدانم در پشت حرفهای آرامت چه میگذرد ...

 واگر فقط یکبار ازمیان حرفهای آشفته ام ٬ حرف بی قراریم را می خواندی ...

زندگی ام را با دنیا عوض میکردم ... بگذار اگر میخواهی زندگی کنم ٬ 

با حقیقت زندگی کنم نه با رویاهایم ... بگذار عاشقانه زندگی ام را که با رویای تو

رنگ خوشی گرفته است ٬ ادامه دهم ... واینک بگذار ...

عاشقانه خودم را فریب دهم ...

|+| نوشته شده توسط فرهاد در هفتم دی 1387 ساعت 21:56 |

ولی
 

اگر باران بودم آنقدر مي باريدم تا غبار غم را از دلت پاك كنم اگر اشك بودم مثل باران بهاري به پايت مي گريستم ......

اگرگل بودم شاخه اي از وجودم را تقديم وجود عزيزت ميكردم اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مينواختم.....

                                                      ولي

                           (((افسوس كه نه بارانم نه اشك نه گل و نه عشق)))

|+| نوشته شده توسط فرهاد در هشتم بهمن 1386 ساعت 17:1 |

تنها ماندم......
تنها ماندم......

هيچ فكر نميكردم

به جرم عاشقي اينگونه مجازات شوم

ديگر كسي به سراغم نخواهد آمد

قلبم شتابان ميزند

و شمارش معكوس براي انفجار در سينه ام

و من تنهايي خود را در آغوش ميكشم

  

کاشکی که عاشق بودی تا دردم و بدونی

دنیای غصه هام و توی چشام بخونی

کاشکی که تا قیامت میموندی در کنارم

آرزویی به جز این نداشتم و ندارم

 

|+| نوشته شده توسط فرهاد در بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 13:12 |

ای کاش

کاش آسمان حرف كوير را مي فهميد و اشك خود را نثار گونه هاي خشك كوير مي كرد.

 

كاش دلها آنقدر خالص بودند كه دعا ها قبل پائين آمدن دستها مستجاب مي شدند.

 

كاش مهتاب با كوچه هاي تاريك شب آشنا تر بود.

 

كاش بهار آنقدر مهربان بود كه باغ را به دست خزان نمي سپرد.

 

كاش در قاموس غصه ها ، شكوه لبخند در معني داغ اشك گم نمي شد.

 

كاش مرگ معناي عاطفه را مي فهميد كاش كاش

                                            

                                                    كاش ......

 

             

                   از پاکی اشکهای خود فهميدم . لبخند هميشه راز خوشبختی نيست


 

|+| نوشته شده توسط فرهاد در بیست و هفتم مرداد 1386 ساعت 1:23 |

انـتظار

انتظار واژه ی غریبی است ...

واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام.

که چه سخت است انتظار

هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من!

خواهم ماند تنها در انتظار تو

چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟

شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ...

می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ...

گریان نمی مانم، خندانم!

برای ورودت ای عشق.

وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ...

نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار

وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ...

و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند ...

تنها میگویم همیشه در قلب منی تو ...

میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم!

به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی

|+| نوشته شده توسط فرهاد در سوم تیر 1386 ساعت 12:57 |

کلبه غم
مي خوام برم

مي خوام اينجا رو با همه دلبستگيهام بزارم و برم

دوباره برم توي کلبه غم خودم

کلبه اي که اونجا زاده شدم

بزرگ شدم

زندگي کردم

حالا هم مي خوام برم دوباره همون جا........

این دفعه براي به خاک سپردن دلم

دلي که هميشه عاشق بودو بي عشق بود

دلي که هميشه بين مردم بودو تنهاترين دلها بود

دلي که سعي کرد کلبه غم رو رها کنه

اما کلبه غم اونو رها نکرد

پس بر مي گردم پيش اون

اينا رو با تموم اميد ها و آرزوهام ميزارم و ميرم

ميرم به اينجا   کلبه غم

 

 

|+| نوشته شده توسط فرهاد در بیست و چهارم اردیبهشت 1386 ساعت 13:38 |

دوست دارم یه عالمه

                       ای همراه بهترين روزهاي زندگيم
نبودنت را باور نمي کنم
با اينکه مي دانم محال ترين آرزوي من بوده اي

اي همسفر جاده تنهاييم
ديري است که به اميد با تو يودن نفس مي کشم
و به انتظار ديدار تو زنده ام
با اينکه بارها گفته اي ديگر برنمي گردي

اي هم درد با غصه هايم
هنوز هم شريک لحظه هاي غم و شادي من هستي
و من هنوز هم با کسي جز تو درددل نمي کنم
با اينکه مي دانم در کنارم نيستي

اي هم دل با قلب شکسته ام
قلبم براي تو مي تپد
و تنها تو مي تواني مرهمي بر زخمهاي کهنه اش باشي
با اينکه تو خودت قلبم را شکسته اي

اي هم آغوش شبهاي بي کسي ام
هر شب ياد تو را در آغوش مي کشم تا به خواب روم
و پلکهايم به اميد ديدن تو در رويا سنگين مي شوند
با اينکه تو آنقدر دوري که حتي در رويا هم نمي توانم به تو دست پيدا کنم

اي همزبان بي صداترين فريادهايم
حتي وقتي سکوت تنها حرفي است که براي گفتن دارم
عشق تو را با تمام وجود فرياد مي کشم
با اينکه مي دانم گوشهايت صداي بي صداي دردهايم را نمي شنوند

ولي تو هر چه بي اعتناتر باشي من عاشقتر مي شوم
من هنوز به عهد روز اول دوستي پايبندم
من هنوز هم به اندازه روز اول دوستت دارم
شايد هم خيلي بيشتر...

|+| نوشته شده توسط فرهاد در بیست و چهارم اردیبهشت 1386 ساعت 13:34 |

بهترین دل
 

ای

همراه

مـــــــــن

تنــــــها با تو

تا اوج عشـــــــق

هـم پـــــــــــــروازم

با قلب تودلدارمن هم آوازم

توهمپـــــــــای من، تنـــها با من

هـــــــــــــــــــم آوائـــــــــــــــــــی

با درد مــــــــــــــــن، آشنـــــــــــــــائی

تکیـــــــــــــــــــه گاهی ، همصــــــــــدائی

ما فریاد عشـــــــــــــــــــق، در قلب شــــــــب

دلگرمی عاشــــــــــقای بیصــــــــــــدائیــــــــــم

ما، دل میبازیم دریادریا ،تابیکران،عاشقای بی پروائیم

تو، با مــــــــــــن بمـــــــــــان، ای مهـــــــــــــــــــــربان

چون ماه شــــــب در آســــــــمان؛ بر من بتــــــــــــــــــــاب

تا بیـــــــــــــــــکران مثـــــــــــــــــل مهتــــــــــــــــــــــاب

مــــن تا مـرز جان؛ از عشقمان میسـوزم ای آرام جـــان

بر من بتـــــــاب تا کهــــکشــان مثــــل آفتــــــــــاب

ما؛ فریــــاد عشـــق در قلــــب شب دلگـــــرمی

عاشقــــــــــــای بیصــــــــــــــــــــدائیم

ما؛ دل میبازیم دریا دریا تا بیکران

عاشقـــــــای بی پــــروائیـــــــــم

ای تورؤیـای شبهای مـــــــن

عشقو ببین تو چشمای من

دستاتوتو دســت من بگذاردرلحظه های دیـدا

بهترین دل ،دلی است که مثل آسمان آبی باشد و بدترین دل،دلی است که مثل کوه سخت باشد.

|+| نوشته شده توسط فرهاد در ششم اردیبهشت 1386 ساعت 13:0 |

عشق یعنی

عشق

معنای شعر است

الهام رؤیا هاست

هیجان رقص است

موسیقی آوازهاست

عشق

شور و شوق روح است

احساس قلب است

عشق

شعر رؤیاهاست

رقص آوازهاست

و

روح قلب هاست

|+| نوشته شده توسط فرهاد در ششم اردیبهشت 1386 ساعت 12:47 |

سرطان عشق
                                      من سرطان دارم ، سرطان عشق
             دواي درد من معشوقم هست ، و تاريخ مرگم برابر جدايي او از من مي باشد
دواي دردم رسيدن به معشوقم هست ، و تاريخ شفايم گرفتن دستان او و رسيدن به او           مي  باشد
 
  هرگز هیچ حسرتی در دنیا اینچنین یکجا جمع نمیشود مگر در این سه واژه ی کوتاه" او دوستم ندارد
|+| نوشته شده توسط فرهاد در بیست و دوم فروردین 1386 ساعت 10:53 |

دوستت دارم
در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود. وکیلم دلم و حضار جمعی از
عاشقان و دلسوختگان . قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را
دوست داشتن تو اعلام کرد و سپس محکوم شدم به تنهایی و مرگ .
کنار چوبیه دار از من خواستند تا اخرین خواسته ام را
بگویم و ومن گفتم : به تو بگویند ... دوستت دارم
|+| نوشته شده توسط فرهاد در بیست و دوم فروردین 1386 ساعت 10:45 |

بهت نمیگم دوست دارم
بهت نمي گم دوست دارم ، ولي قسم مي خورم دوست دارم ،
بهت نمي گم كه هر چي بخواي بهت مي دم ، چون همه چيزم تويي ،
نمي خوام خوابتو ببينم ، چون تو خيلي خوش تر از خوابي
،
اگه يه روزي چشمات پر از اشك شده دنبال يه شونه گشتي كه گريه كني ، صدام كن

،
بهت قول نمي دم كه ساكتت كنم
منم پا به پات گريه مي كنم ،
اگه دنبال مجسمه سكوت مي گشتي  تا سرش داد بزني ،
صدام كن قول ميدم ساكت بمونم
، اگه دنبال خرابه مي گشتي تا نفرتتو توش خالي كني ، صدام كن ،                                قلبم تنها خرابه ي وجود توست

|+| نوشته شده توسط فرهاد در بیستم اسفند 1385 ساعت 12:9 |

مرا با خودت به رویا ببر

من از بي کسي هاي بي انتها ميان حريقي ز هزيان و تب به دنبال دستي پر از سادگي تو را


يافتم در نفسهاي شب براي عبور از دل بي کسي شدي تکيه گاهم شدي مرحمم تو را خواستم


شک نکردم به عشق اگر چه پر از آيه ها ي غمم غريبي مکن با من شب زده


مرا با خودت تا به رويا ببر



آرزو دارم شبي عاشق شوي.


 


 آرزو دارم بفهمي درد را.


 


تلخي برخوردهاي سرد را.


 


مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني.


 


مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني.


 


مي رسد روزي که شبها در کنار عکس من


 


 نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني

|+| نوشته شده توسط فرهاد در نوزدهم اسفند 1385 ساعت 12:5 |